تبليغاتX
باغبان عشق
 
اندیشه باغبان درک احساس گل است نه چیدن ان
 

با سلام
چند تن از دوستان گرامی من برایم کامنت گذاشته
بودند که چقدر از دل وشکستن ان ودرد و اندوهش
می سرایی ودل ماراهم هوایی میکنی وبدرد می
اوری...لذا این سروده طنز تقدیم انانی باد که دلشان
نازکتر از گلبرگ لطیف شکوفه بهار نارنج در بهاران
زیر نم نم باران ودر خلوتی پنهان بیاد کسی
ارام میتپد ..باغبان عشق

مشتاق دیدار شما ای میوه های رنگ رنگ
من زایر روی شما در مزرعه.درخاک و سنگ
دیگر نمانده نا به تن خشکیده اه اندر گلو
موز جان بفریادم برس دستم بگیر اخر هلو
تکرار کردم روز و شب انجیر سیاه دانه ریز
جای تو خالی مانده دربشقاب میوه روی میز
دستم نیامد سیب سرخ انگور هم بالا پرید
شاه میوه نازو شیرین بر خاطراتم خط کشید
لیمووشبرنگ اناربا پرتقال.کیوی و شلیل
کوتاه دیدند دست ما همسایه با خرما.نخیل

  نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:37  توسط امید (باغبان عاشق)  | 

بازم بدل از عشق او خیلی حسادت میکنم
بر بیدلی خویشتن .ارام ..عادت می کنم
گفتم به دل. خونین من .یادش بده برباد ها
چپ چپ نگاهم میکند.منهم رعایت می کنم
بر شانه های حیرتم سر می گذارم تا ابد
هق هق کنان باسوزدل ازدل شکایت میکنم
دل خون خورد.من حسرت و حرمان و درد
اخر به نقد جان خود با دل تجارت میکنم
هرچند خاموشم ولی.از پشت پرچین خیال
در انتظار باورم.امید من .بازم صدایت میکنم

امید..باغبان عاشق88/7/16

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:58  توسط امید (باغبان عاشق)  | 
قسم میخورم
تو در التهاب دل بیقرارم قراری..قسم میخورم
هنوزم تو در خاطرم ماندگاری ..قسم میخورم
تو دوری ولی بودنت پشت این لحظه هاست
زمانی که پایت به دل میگذاری..قسم میخورم
مرا در خزان شوق روییدنی است.ای نسیم
دمی را که درباغ دل چون بهاری..قسم میخورم
بیا تا ببینی که در خلوت دل تو ماندی وبس
کسی نیست .تو تنها نگاری ..قسم میخورم
منم منتظر طبق معمول.پشت پرچین یاد
بیا اسمانم.امید دل بیقراری..قسم میخورم
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:26  توسط امید (باغبان عاشق)  | 
 

باغ خشکیده دل تشنه روییدن توست
چشم نرگس نگران.منتظر دیدن توست
متن خاموش چمن فرصت بودن می دید
قدم ارام بنه .شوق به پیمودن توست
گر که در باغ دلم شور بهاری جاریست
وین طراوت بیقین مژده بوسیدن توست
کس ندانست  که در محفل دل با امید
قصه ی حس خوشایند ز بوییدن توست

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:57  توسط امید (باغبان عاشق)  | 
اسمان ابی دل من
ديشب   نسيم حضورت در باغ تشنه ذهن خواب من به ارامي میوزيد
 ونهال تنهايي نيازم را از شبنم  وجودت به طراوتی سکر اور نويد داد
 
ترا همچون چکاوکي که از شب تارمي هراسيد .در ميان اشيانه بازوانم
به ميهماني دلم. دلي که از هرم داغ تنت هنوز هم ميسوزد ميزبان بودم

کبو تر پرشور سرت چه اسوده به بام سينه ام فرود امده و ارميده بودو   
شميم روح بخش رايحه گيسوان مواجت بهنگام لمس انها با انگشتان
به شوق کشيده من .چنان فضاي بسترم را اکنده کرده بود ....که گويا 
پنجره اي از بهشت خداوند برايم گشوده بودند
    
وچه زيبا بوداسمان سينه ام که لبريز از ستاره هاي درخشان اميد دمي
 را که ماه وجودت  تيرگي شبم را به اتش بازي حضورت مژده ميداد 
چه بگويم
از باران لطيف احساست که  عطش باغ دلم را ببازی گرفته بود
 از پروانه هاي ای که در پي گل لبانت پر کشيده
وسبو سبو شهدشيرين لبانت را به ارمغان مياوردند
وچه ارام در اغوشم بخواب رفته بودي
وچه سخت ترا از بيم از دست دادنت در خويش ميفشردم
ونگاه مشتاقم را به ساحل ارام رخ جذابت ميسپردم
و ايکاش در اين خواب تا ابد ره ميسپردم

باغبان با گلش در باغ

  نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:7  توسط امید (باغبان عاشق)  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM